تبليغاتX
(~_^)فضولی که از زیر ظرفشویی آمد(~_^)
ಠ_ಠ فضول شمارهಠ_ಠ 13




امروز یه عکس جالب دید م حیفم اومدبراتون نزارم .آب خوردن فضا نوردا رو دیدی؟




× جمعه چهاردهم مرداد 1390 × 18:13 × O_oامیر خانO_o×

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید. اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید. اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید. اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید. اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید. اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید. اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم !!!!

× دوشنبه سوم مرداد 1390 × 11:57 × O_oامیر خانO_o×

سلام بروبچ گوگولی مگولی چه خبرا؟چه کارا می کنید؟ما آپ نمی کنیم خوشید!چند روزه که من یه سایت خیلی جذاب و باحال پیدا کردم.خیلی سایت باحالیه گوش میدی اقا پسر باشمام...

قر میدی واسه ما خجالت بکش .... اسمش جنگ خان هاست موضوش هم از این قراره که یه تکه زمین مجانی را مفت  مسلم می دن به شما...

تا توش بشینی  

شما به عنوان حاکم سرزمینتان موظفید که تمام ساختمان هایی که برای یک جامعه کوچک لازم است بسازید.

ساختمان هارا که ساختید باید بدوید دنبال استخدام جمعیت... سرباز جمع کنید،

رعیت را بکشانید به سرزمینتان ،برای امرارمعاشمردم تان بازارتشکیل دهیدو...

دست آخر هم ناچارید فکری به حال دفاع از سرزمینتان ،در مقابل هجوم احتمالی دشمنان

داشته باشید...

وارد فضای بازی که شوید متوجه می شوید که مملکت داری به این راحتی ها هم نیست و مدیریت در اختیارتان ،چه قدر اهمیت دارد.حالا هرکسی که دلش این بازی رو .میخواد دستش بالا  =»شوخی کردم بابا ایمیل بده تا دعوتش کنم...بعد هم اگر با مشکلی رو به رو شد کامنت بزاره تا راهنمایی اش کنم من الان سطح 11هستم...

 

× سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 × 15:18 × O_oامیر خانO_o×

غم انگیز ترین چیزی که در عمرم دیده م می دونید چیه؟        

دارکوبی بود که به درخت پلاستیکی هی نوک زده بود.                   

بعد دارکوبه نگاهی به من کرد و گفت:((رفیق صمیمی،ای...درخت هم درخت های قدیمی))  

این داستان را من ننوشتم ها این مال شل سیلور استاین 

 

                              


× جمعه هجدهم تیر 1389 × 22:52 × O_oامیر خانO_o×

به آدم آهنی ام گفتم:برو فلان کار رو انجام بده.

خمیازه کشید وگفت:بی خیال،این کارهارو به من نده.

به آدم آهنی ام گفتم:برام یه خورش بپز.

گفت:خودم کار دارم،چه برسه به پخت وپز.

به آدم آهنیم گفتم:اتاقم رو جارو کن.

گفت :می خوای پشتم درد بگیرهُ عین پیر زن.

به آدم آهنی ام گفتم:تلفن رو جواب بده.

گفت:خودم هم می خوام تلفن بزنمُ حالم بده.

به آدم آهنی ام گفتم:برو برام چایی بیار.

گفت:خودت برو دم کنُ گازهم کم کن.

به آدم آهنی ام گفتم:برام یه آواز بخون.

گفت:چه قدر پول میدی عوض این آواز خوانی؟

آخرش آدم آهنیه رو فروختمُ چون نفهمیدم منُ  Rolling Pin

کی مال کیه؟من مال اون یا اون مال من؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی سال نو تون مبارک من تعطیلم آخ جوناما حیف که زود تموم میشه وامتحانا....

× جمعه ششم فروردین 1389 × 14:57 × O_oامیر خانO_o×

ســـــــــــــــــــــــــــــلام

من اومدم.بایه عالمه تاخیر امامهم اینکه من اومــــــــــــــــــــــدم بالاخره امتحانام تموم شد ومن امودم...

حالا میخوام یه آپ تپل و با حال براتون بکنم

 

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.

معلم هم داشت همه بچه‌ها راتشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.


معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.


یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

 نظر یادتون نره ها چون دلم من میشکنه دل دیگه این طاقتارو نداره بابا نداره داداش نداره عمو نداره آقا نــــــــــــــداره

 

× سه شنبه بیستم بهمن 1388 × 22:38 × O_oامیر خانO_o×

سلام خوبین شما ؟بعد از اینهمه تاخیر بالاخره برگشتم.

اونم چه وقتی روز امتحانای ترمم

مرسی که به یادم بودین و برام نظر گذاشتین

حاا بریم سر آپ کردن "

خوب چی بنویسم

خوبه با یه داستان خوشگل شروع کنم ولی باید همتون بخونینشا   


خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»
خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
مامان میگه،«كلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
ولی خدا به ما هوس بستنی شیره‌ای داده

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار»
خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نكن»
مامان میگه،«ساكت باش،خوابه بابات»
اما خدا به ما درسطل آشغال داده كه میشه باهاش شترق صدا داد

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستكش هات رو دست كنی»
خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
مامان میخواد كه ما مراقب باشیم وزیاد نزدیك نشیم
به اون سگ های قشنگ غریبه ای كه خدا بهمون داده نوازششون كنیم

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور»
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ
داده،چه جور!
من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
یا مامان داره اشتباه می كنه،یا اگه نه،خدا.


 

 


× جمعه بیست و هفتم آذر 1388 × 11:58 × O_oامیر خانO_o×

سلام

حال وحواس چطوره؟

فکر کنم بعداز خوندن این آپ دیگه خوب نباشه

زیاد نمی خواهد به مغز تان فشار بیارید

همه راحت باشید
یکی دوبار که تمرین کنید حساب دستون میاد مگنه


× دوشنبه ششم مهر 1388 × 0:44 × O_oامیر خانO_o

سلام امروز می خوام تصاویرم رو براتون بزارم تا منو ببینید.

چشم زدن ممنوع .

دنیا قبل از اینکه من به دنیا بیام اینجوری بود

حالا این تصویر منه وقتی که هفت ماهه بودم. آخی نازی

این عکس یک سالگی امه یک خرده بزرگتر شدم دارم یواش یواش اقا می شم

این عکس مال وقتیه که سه سالم بود با دختر عموم انداختم البته ببخشید که تار شده عکس موبایله دیگه.


این عکس مال وقتی که من رفته بودم پیش دبستانی این عکس رو تو پیش دبستانی انداختم.


تو این عکس اونی که سمت چپی اونی که از همه بامزه تره منم اشتباهی نگیریدها

این هم مال پارساله که رفته بودم کربلا زیارت امام حسین.اینجا دیگه حسابی بزرگ شدم پشت لبمو نگاه کن نوشته به زودی تو این مکان سیبیل نصب می شود.

بدو برو اسفند دود کن برام.

البته شوخی می کنم ها اینقدرها هم به چشم نزدیک نیستم.


× جمعه سیزدهم شهریور 1388 × 15:55 × O_oامیر خانO_o×

سلام . امروز دوست دارم برای خاله محبوبه خوبم یک پست بزارم چون که

خاله محبوبه می گه دلش می خواسته تو مسابقه شرکت کنه اما نتونسته

من هم می خوام براش یک هدیه بدم تا یادگاری داشته باشه.

خاله محبوبه عزیز  اول از همه این گلهای خوشگل رو برای شما می فرستم

خاله محبوبه وقتی اومدم کادوش رو باز کنم گلهاش ریخت بیرون ببخشید.

به دوستهای خوبم بگم که این محبوبه خانم لیسانس زبان انگلیسی هستند

یک پسر کوچولوی خوشگل هم دارند که اسمش حسینه . تو وبلاگ محبوبه خانم

مطالب جالب و اموزنده ای پیدا می شه می دونید اینو از کجا می گم چون مامان

اجازه می ده وبلاگش رو بخونم .

خوب دیگه چکار کنیم مامان می گه هنوز نمی تونی بری همه جا و هر چی دلت

خواست

بخونی هر جایی رو که من اجازه می دم فقط بخون من هم که مامانم رو دوست دارم

می گم ای به چشم مامان خوبم هر چی شما بگی .

حتما برید و وبلاگ خاله محبوبه رو ببینیداین هم ادرسشه

www.zendegizibast6.blogfa.com/

خوب دیگه می ریم سراغ اصل مطلب هدیه به خاله جی جی جی جینگ

چشمها تون رو ببندید تا نگفتم باز نکنید خوب. تقلب هم تو کار نیستها.

حالا چشمهاتون رو باز کنید .

خاله محبوبه مبارکه . باید قول بدی همیشه دستش کنی خوب.

دیروز هم یک نقاشی با کمک مامان کشیدم البته یواشکی می گم

مامان کشید من رنگ کردم اونم می دم به خاله تا یادگاری داشته باشه

× شنبه هفتم شهریور 1388 × 16:45 × O_oامیر خانO_o×